تبليغاتX
ِDevilMessenger پیام شیطان

ِDevilMessenger پیام شیطان

شعر و ادب

کار سپیدم

آینه ای  برابر آینه ات می گذارم

نه اینکه از تو ابدیتی بسازم

که تو از ازل ابدی بوده ای 

 آینه ای می گذارم

تا خودت را ببینی

که چقدر پیر و شکسته

چقدر تهی شده ای

من اولین کسی خواهم بود

که در من می بینی

چین و چروک صورت ات را -نه ،

چین و چروک درد و بغضهایت را

زیر فشار حجم  دردها

بغض ها

خم به ابرو نیاورد مادرم آینه

من ضعف کردم از بس که

عقده و غیرت ات به ستوه آمده است

ولی مادرم تحمل اش خداست

****************************

حالا میشه گفت اولین ترانمه

من میگم دوست دارم تابشنوی درد دلم

تو میگی اینا بهونه ست تابشی همسفرم

من میگم یه کم حیا کن درداتو رو سینه وا کن

تو میگی دوست ندارم برو اونجا تو دعا کن

من میگم خیلی عزیزی که برام عشوه می ریزی

تو میگی منو رها کن نکنه که اشک بریزی

من میگم دوست ندارم اگه دوست داری نرو

تو میگی عیبی نداره دلتو بردار برو

من میگم عمرمو باختم که شدم برات دیوونه

تو میگی اینارو گفتی که دلت زنده بمونه

من میگم که خیلی سخته تو بری تا من بمونم

تو میگی این قصه ها رو خیلی وقته که می دونم

 

نظر یادتوون نره هاااااااااااااا

 تقدیم به شما

 

+ثبت شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388بوقت5:31 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

با سلام خدمت دوستان عزیز یه خبر خوش جناب آقای حسام قائم مقامی از شاعران بزرگ و توانی خطه ی سرسبز و مجری عزیز و دوست داشتنی نیز به جمع دنیای مجازی گره خوردند و امیدوارم به وبلاگ پر محتوا و رنگارنگ و سراسر حسی این دوست عزیز مراجعه و نظرخودتان را برای این دوست که من به شخصه ارادت خاصی دارم را بگذارید

 

حالا با یه کار در خدمتتونم

دروغ معصوم چشمهایم محزون می خندد

به وحشت ، آرام می خندد

به صدای برخورد سایه های اساطیری

                                                فقط می خندد

یک عمر افسانه بافتم و پیله زدم دستهایم را

به افسانه ی بلند من ، بلند - یکریز می خندد

سه نقطه ی ناتمام در انتظار ماست ..

بعد از این

به انفجار بغض خون آلود

با صدای بم و خس گرفته ی خود

به رنگ پاییزی دردهای ما می خندد

هر چند شاهد حس نا تمام ام بود

اینبار نمی خندد

با اشک

نازکم آرام می گیرد

 

نظر یادتوون نرهاااااااااااا

به امید ...

+ثبت شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388بوقت6:14 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

خواب هاي پريش من بخوابيد

خواب هاي به خواب رفته بخوابيد

درظهروبلوغ کوتاه ظهور

كسي به سرتان نمي تابد

آرام بخوابيد

درعصر وحشی مواج

بیصدا

بی حرکت

خودتان را به خواب بزنید

 

نظر یادت نره کلک

 

 

+ثبت شده در سه شنبه هفتم مهر 1388بوقت6:52 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

خدا بهتر است برای همیشه ازما نگذرد

بهتر است ساده نگذرد

نوبت کس دیگری نیست

آخرت می شود اگر

نمی دانم بگذرد !

نگذرد !

صلاح ما به شک می گذرد

وقتش رسیده که فال خدا بگیریم

من مانده ام

هم شکم شیرین است

هم یقین ام

وقتی صلاح ما به شک می گذرد

 

نظر یادتوون نره هاااااااااا

جون من دلت میاد بیای بخونی نظر ندی

یا حق

برقرار باشید و پایدارام

از راه دور و نزدیک

 

+ثبت شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388بوقت7:10 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

هنوز نمی دوونم گمشده ؟

 

من از بچگی خاطراتم با تو زنده اند

بچه بودم ولی خاطراتم بزرگ

حالا بزرگ شدم مثل خاطراتم

حیف دیگر خاطراتم کوچک اند و با من نیستند

آواره اند

و هیچ نشانی ندارم

تا بگردم این آوارگی را

این فلاکت معصوم را

من از بچگی خاطراتم چارشانه بودند

آمدم تا این کوچه را دنبال تو بگردم

دیدم روی پلاک اش حک شده بود

من هم گم شده ام !

 

نظر یادت نره هااااا

گلم ..      .

 

+ثبت شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388بوقت6:8 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

برای  رهگذر ذهنم نامه نوشتم

نه ننوشتم

از بس که مظلوم بود ننوشتم

می خواستم بگویم به یاد شما ... یادم رفت

هر آنچه می خواستم ننویسم

بگذارید !

شاید ذهنم درگیرش بود

شاید این ارتباط هم نزدیک بود

می خواستم غریبه ای پیدا کنم

نامه ی خالی دلم را هدیه کنم

کسی ناگهان به دفترم

به شعرم خوش نشست

هر چند غریبه نیست  ، اما غریب است

من با چه رویی برای پدرم

هدیه جانبازی ببرم

بعد از این زبان شعرم آتش گرفت و سوخت

این شعر را چطور به آخر ببرم

+ثبت شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388بوقت6:26 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

کسی که سنگ انداخته بر چاه

حالا خودش رفته که یباورد

شاید وانمود می کرده که دیوانه نیست

شاید می خواسته یک عمر بخندد به ریش ما

یک جای قصه می لنگد اگرکه اینطور است

یا ما هنوز ...

یا که او دیوانه نبوده است

حالا دست مشت کرده اش را به ما می دهد نشان

از آن سنگ خرده ها دست و دلش پر است

من هنوز هم به این فکر می کنم

چطور ممکن است

کسی که سنگ انداخته بود بر چاه

دستش حالا پر است از همان سنگخرده ها

 

نظر یادتوون نره

+ثبت شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388بوقت8:1 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

شكي شيرين كه ترسي شيرين به همراه دارد 

شكم از اين است كه نكند با من نباشي 

وترسم از اين است نكند خدا كه مي گويند تو باشي 

ترسم دليل اش موجه است 

چرا دل نمي كني 

اگر كه درست باشد 

يعني خدا هميشه با من است 

چقدر شك كنم كه به تو برسم 

چرا اصلا مدام شك مي كنم 

نظر يادتوون نره حيف خداييش از نظر كارسازت محرومم كني 

نه اصلا دلت مياد همچين كاري كني 

+ثبت شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388بوقت9:11 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

چشم های آبی ات اگر که چشم ام کند

بهتر از آنست که کس دیگری بجایت نازم کند

بگو اگر یتیم چشم های تو باشم

بهتر از آنست که

حراج چشم های دیگری باشم

یا که اگر برده ی دل تو باشم

بهتر از آنست که پادشاه بی اراده ی دیگری باشم

اگر مفت هم حتی بدهی از دستم

این میان خوبی هایت تقدیر پای دل من است

 

نظر یادت نره عزیزم

+ثبت شده در شنبه هفدهم مرداد 1388بوقت8:20 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

سلام فقط همین بهانه ست تاتو را ببینم

و اولين رباعي ام تقديم به ...

 

 

این چند شنبه ها گذشت و خبری ازتو نشد

فاصله های عمر گذشت و خبری از تونشد

با شیدای خود نگاه کن و بیا ، بس که آه

این دنیاتمام شد و خبری از تو نشد

 

و کار سپیدم

 

آیه نازل شد که بیایی

پشت بندش هم نزول كردي

تفسير كرده ايم تو را

يك آه بيشتر باقي نمانده است

به من بگو اين آه را چه كسي خواهد چشيد

آيه نازل شده اي حرف كمي نيست

همين  شد كه از اوج خدا آمدي

بگو باخودت چكار كرده اي كه

زندگي به تو وابسته ست

حالا از برم تمام آيه ات را

و ورد كلامم شده اي

ديگر از دهنم نمي افتي

 

 

+ثبت شده در جمعه نهم مرداد 1388بوقت5:32 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

توبگوقبله ی تو کدام سمت است

من هم سجده گاهم را عوض کنم

بگو خدای تو کیست

من هم به اراده ی تو  خدایم را عوض کنم

بگو من تازه به ایمان رسیده ی تو

بگو فقط،

به حرفهای قرآن ناطق تو عمل می کنم

حالا بعد از ایمان جدید

بگو جهنم شماکدام طرف دنیا ست

که سمت دنیارا عوض کنم

سبک رسیدن به خدایتان چطور ممکن است

من هم به سبک شما به خدایم گله کنم

هر چند دیرست به بهشت شما وارد شوم

به چه رویی با غریبه های شما خو کنم

 

+ثبت شده در چهارشنبه دهم تیر 1388بوقت7:30 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

چه کنم پیش خدا عزیز که نه تکی

چه کنم وقتی از تو جز غرور و غبطه می ماند بجا

 خدا حالا راضیست به سجده های مکررپیکرت 

تو بگو چقدر فرشته ای

که جای بوسه ی خدا

گل انداخته بر تن ات

و همین بهانه شد که

 از تو گل گلاب می گیرند

و معرکه ای که به پا انداخته ای

در صد افسانه هم حتی نمی گنجد

مگر تو با خودت چکار کرده ای که

آسمان همیشه شهید مشهد توست

 

 

+ثبت شده در یکشنبه هفتم تیر 1388بوقت6:58 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

آنقدرخوب ومظلومی که

استخاره ها هم به شک می اندازند

باخودم استخاره کردم

معصوم است یا نه

جوابم خوب آمد

شکی دلم راحری ریخت

دوباره استخاره کردم

خوب آمد

سه ،چهار،پنج

 چندهزاروچند

حالابعدازچند بارکه خوب نشسته ای

شک می کنم اگرمعصوم نباشی

حتی استخاره ها هم باورکرده اند

 

ام نظر کارسازتوون یادتون نره ؟

+ثبت شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388بوقت3:42 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

هجوم حجم نگاه اساطیری ات اگرمرا می کشد

 فقط به خاطر حمله های بی امان ات است

 که مرا احاطه کرده 

ببخش مرا

اگر پیکره ی سکوت خشم خورده ات را به شب واگذار کردم

ببخش اگر از من چیزی جز سکوت باردار بجا ماند

چیزی جز نگاه های ملتمس پا به ما

 من ، من ...

نه تو که تولد مرگم را تسخیر کرده ای

حالا من ،

در طلسم چشمهای نظر کرده ات

 فقط نگاهم می ماند به جا

تا آشوب خیره ات مرا به آتش بکشد

 

 

 

 

+ثبت شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388بوقت0:38 قبل از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

به خدا قسم توبه کردم توبه نکنم

نه  نمی کنم شاید که آمدی

شاید این احتمال واقعیت چشمهایت باشد

کتمان توبه ام پیش تو عزیز تر ست

وقتی ما را عجین خود کرده ست

من دیگر هیچ وقت توبه نخواهم کرد

چرا که هر وقت کرده ام

قشنگ ترین لحظه ی تلخمان خداحافظی بود

اینبار هم برای غزل خداحافظی مان

خدا پیشدستی کرده است

توبه نمی کنم شاید باور تو و توبه سخت است

 

نظر نمی دی ؟

 

+ثبت شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388بوقت8:43 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

 

ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-

 ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ 

ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ 

 

 دروغ چشم های آدم را می بندد

 من دروغ گفته ام که :

به تو برسم

افسوس حالا که به تو رسیده ام

چشمهایم بسته ست

کاش می شد تقدیر این حس بزرگ ، ادامه ی عشقمان بود

حالا فهمیده ام

بعضی وقت ها دروغ باعث نزدیکی ما شده ست

 

 ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ 

ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ 

ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-ـ"ـ-=ـ ـ=-

 

 

+ثبت شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388بوقت8:33 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

بنام فقط خدا

سلام نمی دونم توو این گیر و دار توو این مخمصه گناه دزدی افتادم به هر حال فک کنم جالب باشه که تجربه مجازی می کنم

 

-=-:-=-:-=-:-=-:-=-

-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-

=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=

 

ریشه گناه من وقتی بهشت هست

فقط می شود به تو دل بست

من با تو جهنم را بیشتر دوست دارم

وقتی گناهمان اصیل و واقعیست

من همه ی گناه ها را با تو دوست دارم

وقتی هر لحظه به حراج گذاشته ست ایمانمان را

وقتی هر تکه از اصالتمان بریده و کم می شود

باید دور و بر همه ی بهشت ها یک حصارساخت

باید به فکر قفس بود

وقتی بهشت اطرافمان خود فروشی می کند

 

=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=

-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-:-=-

-=-:-=-:-=-:-=-:-=-

 

 نظر نمی دی ؟

+ثبت شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388بوقت11:48 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

سلام بازم آپم نظر یادتوون نره

 

خدا بــــــــــــــــــــــزرگ است از دردهای ما

 

بزرگتر از گناه های کبیره ی ما

وقتی فکر می کنی ،

خدا بزرگ است حتی از فکر ما

بجای خدا چه می توان نوشت ،خدا ؟

ببخش اگر می خواهم تقدیرم را عوض کنم

من می خواهم درک کنم خدا را

من ادعا می کنم خدا تنها نیست

 

 

+ثبت شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388بوقت8:22 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

سلام گلم بازم آپدیت شدم یه نطر بنما

دزدی حلال است

وقتی از پشت حصار می چینم ات

وقتی از دست خدا می گیرم ات

دزدی حلال است

وقتی خوبی هایت مقصر است

تا تو کنارمی

به هیچ چیز حلال دیگر فکر نمی کنم

حالا فهمیده ام

                         نه تو مقصری ، نه من

گرفتن تو از دست خدا ثواب است

+ثبت شده در شنبه نهم خرداد 1388بوقت7:33 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

سلام عییزم سعی کن یه نیمچه نظری بدی

 

وقتی به تو فکر می کنم گناه جایز است

چیزی شبیه که نه ، خود معجزه ست

نه عصا دارم ، نه سیب می دهی دستم

بلکه گناه مصلحتی اینجا واجب است

خودت خوب می دانی کجای شعرم لانه کنی

تو باشی و گناه در نقطه کور انجماد

قصد مرا نکرده باشد آخر فاجعه ست

حالا ویرانه ای نحیفم

که تخریبچشمهات زلزله ای عمیق به جانم انداخته

و قدم زنان آب خورده ام از ریشه ات

جانی تازه گرفته ام

مثل سپیدا وحشی قد کشیده ام

 

+ثبت شده در جمعه یکم خرداد 1388بوقت5:24 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

برایم دعا کنید قشنگ ترین بیماری دنیا را بگیرم

حسی عجیب دارم و به حال خودم می گریم

از اینکه گوشه اتاق ام می خورد مرا

برایم دعا کنید قشنگ ترین بیماری دنیا را بگیرم

هر چند زود است که سایه ام  زرد شود

کارم این است شیر می کنم خدا را

که هر شب جان مرا بگیرد

نمی دانم چرا ؟

اما هنوز هر روز صبح زندگی می ریزم به پایم

تا بزرگ  ...

مثل هر پدری که ...

من اگر اسیرم ،

اگر کوچک است دنیا برایم

 خیالی نیست

دنبال کوچه های بی  رد و پا می گردم

برایم دعا کنید قشنگ ترین بیماری دنیا را بگیرم

 

 

 

+ثبت شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388بوقت0:39 قبل از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

تقدیم به شما گلای قشنگ

 

کارم به کجا رسیده ست دارم با سنگ حرف می زنم

دیگر بس است ، عود کرده دردم

ولی دارم درد دلهایم را سر می برم

ولی ، حالا سرم را بریده ام

فکر کنم دیگر زیادی حالم رو به زوال است

حالا که لکنت زبانم مرا می پیچاند

حالا که حالم وخیم است ، بفهم چه می گویم !

خودت را تکان بده لا اقل

و هر روز صبح ناشتا خود خوری می کنم

نمی دانم چرا ، انگشتانم مرا می خورند

پینه زده ام تمام بدنم را

کارم از گریه گذشته ست که داد می زنم

خودت را تکان بده لا اقل

 

+ثبت شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388بوقت6:57 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

سلام گلم این سال سال پر باریه سعی کنید یه نگاهی بکنید فک کنم ارزش نگاه داشته باشه

 

ببین چگونه پیر و شکسته ام ، نه، این که چیز جدیدی نیست

ببین رمقی برای زندگی ندارم ، نه ، این هم که چیز جدیدی نیست

ببین بین من و خودم فاصله است ، نه ، این هم حرف تازه ای نیست

ببین من بدون ات به امید مرگم وقتی هیچ چیزی به من امید نمی دهد

انگار ما ساخته شده ایم تا تقدیر هم آرام بگیرد

چرا نا امیدم و بااشکهایم می خندم

وقتی هیچ میلی به دنیا ندارم  

وقتی اشتهایم مرا می خورد

دیگر هیچ لکنت زبانی ندارم تا برای شما شیرین باشم

من لکنت زبانم را کشته ام

آی خدا مرا ببر پیش غصه هایم چرا که آنها بدون من خوابشان نمی برد

من به همه شما ...

من ...

کاش نمی  مردم و برای غصه هایم شبانه آذوقه می بردم

آی خدا چرا آنها را یتیم کردی

من دردم برای خودم بس است

 

+ثبت شده در شنبه هشتم فروردین 1388بوقت5:22 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

سلام گلم عییدتون مبارک باشه و ایام به کامتون امیدوارم سال پر رحتی داشته باشین و هر روزتوون عید باشه مثه همین الان

با یه کار در حدمتتونم خوشحال میشم نظر قشنگ و خوکشلتونو ببینم

 

قکر کنم هیچ وقت خاطره هایم برای من آدم نمی شوند

بد از بدتر می شوند

و هی با نگاهی تمسخر آمیز حرص ام را در می آورند

وقتی می بینند  دیگر دوستشان ندارم

من آنها را آق والدین کرده ام

                                    اما، نه

زنده بگور کرده ام آنها را

فکر کنم هیچ وقت خاطره هایم برای من شخصیتی نبودند

بلکه مدام ذجرم می دادند

و من با این ذجر دادن ها پشتم خم می شد

و این خمیدگی برای همیشه ارضایم کرده ست

وقتی همه ی دلخوشی ها عذابم می دهند

قکر کنم هیچ وقت خاطره هایم برای من آدم نمی شوند

بد از بدتر می شوند

وقتی هیچ عیدی نمی خنداند مرا

دیگر به شما خاطره ها هیچ وقت دل نمی بندم

فکر کنم دیگر وقتش رسیده است

البته حتی از من دوری می کنند

باید دستی بالا بزنم برای خاطره هایم

 

+ثبت شده در دوشنبه سوم فروردین 1388بوقت4:16 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

سلام عزیزان امیدوارم ایام به کامتان و هر لحظه شیرن مثل عسل باشه بهتوون بچسبه

جنون

چقدر نزدیکیک من جنون به هم

من گرد جنون پاشیده ام به تمام زند گی ام

چقدر همه چیز یکدست و کدر است

ولی اشیاء خانه همسایه می درخشد

و من گیج می خورم

و همیشه یک سایه مرا می رنجاند

                                                   قبض روح ام می کند

و هر لحظه این سایه ی کدر و خرفت هیکلی می شود

روی سرم ، روی تنم ، غلت می خورد ، غوطه ور می شود

هی بزرگ که می شود

من هم آب می روم

کوچک می شوم

به اندازه خال سیاه در شب

                                    در تاریکی

و شاید جنونی که زیر بالشتم است هنوز خواب است

فردا قرار است اتفاق مهیبی بیفتد

من تفنگم را پر از تیر کرده ام

فردا قرار است فردا را بکشم

من هیچ ابایی ندارم

و تنم نمی لرزد و کبود نیست

شاید فردا بروم مسافرت

تعطیلات آخر عمر می روم

و هیچ وقت نفهمیدم قرار است دنیا هم با من به تعطیلات بیاید

همه چیز بکر و دست نخورده ست

و دیروز برای همیشه محو می شود

+ثبت شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387بوقت5:1 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

 عییزان سعی کنید بخونید چون می ارزه اگه دلت به رمان خوکشل تنگ شده فس بووخون نیا نکن

من فداتوون بشم

مثل قدیما چه زود دیر میشه

چطور دلت میاد دلمو برنجونی ، چطور ذجه ها مو نمی شنوی در حالیکه سنگ و در و دیواربه حال غریب و غربتم دارن خون گریه می کنند ،آخه چطور می خوای منم توو حسرت دق کنمو به یه قاب عکس تکیه کنم . چقدر سنگدل شدی آخه تو اینطوری نبودی یه وقت منو نمی دیدی دلت پر می کشید و برام خواب های رنگ رنگی می دیدی .

 وقتی خیلی وقت دورا بچه که بودیم ،آره یادت میاد؛ باهم خوش و بش می کردیم و وقتی هم وقتی هم بغض ما رو می گرفت با هم گریه می کردیم ، می گفتیم : ما چقدر خوشبختیم .

هنوزم که هنوزه من برات گل میارم .

 من همون بچه دهاتیه ساده ام که می گفتی منو دوسم داری ، می گفتی فقط تو رو بعد از خدا دارم بعد پشیمون میشدی ، می گفتی نه نمیشه من اول تو رو دارم یادت میاد زیر بارون تنموونوخیس می کردیمومی گفتیم :خدا ما رو دوس داره که داره گناهانومونو پاک می کنه ولی من و تو هنوز بچه بودیمو نمی دونستیم گناه چیه ، دلمونو تا خدا پرت می کردیم.

 راسی ، اوون شب هیچ وقت یادم نمیره تو گلم می گفتی تو روقد تموم ستاره ها دوست دارم منم ته دلمو خالی کردم گفتم منم دوست دارم ولی وقتی به آسمون همون لحظه نگاه کردم دیدم هوا ابریه من عاشق این شوخی هات بودم ، خیلی شوخ بودی راستی اوون لحظه ای که نماز

می خوندیمو یادت میاد؛ تو چادر گل گلیتو سرت می کردی و پشت سرم نماز می خوندی بعد واسه هم دعا می کردیم دعامون این بود ، می گفتی : میدونی دعام چیه می گفتم نه خوب بگو: دعا می کردی خدا اول منو بکشه منم لج می کردم یه دعای خوب خوب می کردم می گفتم خدا این خیلی نامرده شوخی کرد  برام نگهش دار چون من بدون اون تاب و توان ندارم خدای گلم این روزو نیار به سر حتی یه کافر.

 بعد می رفتیم که شام بخوریم تو میگفتی : من می خوام پیش تو غذا بخورم بهم می چسبه وقتی تعارف تیکه پاره می کردیم اوونوقت شام از دهن می افتاد ذوقمون همدیگه رو داشتن بود ولی هر وقت مامان گلی دعوات می کرد ، من می رفتم بهش صدتا بهانه می آووردم که تقصیر من بود خودمو مقصر می دونسم ؛ نمی خواستم ناراحت بشی .

من هنوز با اوون گل فروشی قراردادمو نبستم .

 بعداوون همه حادثه جوورواجوور هر لحظه عشقمون ته نشین میشد و ما ثانیه شماری می کردیم که کی پنج شنبه عصر بشه ماماناموون برن سر مزار ما تنها بمونیم کمکی همدیگه رو از پنجره آبی ِ چوبی و صمیمی نگاموونو غرق کنیم . جوونمون واسه هم در میومد تازه بعضی وقتا خوابامون یکی میشد ، هی می گفتیم این خواب منه تو می گفتی مال منه خلاصه باز کنار میومدیم می گفتیم ؛ می گفتیم خوب چه فرقی می کنه تازه من شوخیم گل میکرد می گفتم خواب دخترا چپّس تو می گفتی نخیرشم چی شد حالا تو که منو دووسم داشتی اینهمه خاطره یعنی کشک ، یعنی خواب بود، رویا بود همش حالا من تو رو ترکت نکردم و دوست دارم به خاطر همین عکستو می بوسم و باهات گریه می کنم .

 خیلی دلت سنگی شده و سخت باور شدی بعضی وقتا باخودم فکر می کنم هیچ وقت خدا نخواست ما با غصه کنار بیایم ولی خداجوونم داشت برا ما یکریزتوو دلمون غم می ریخت حیف ، حیف گلم چقدر آرزووهامون به تنگ آمده بودند و ما رو صدا میکردند اما من وتو اصلا بهش فکر نمی کردیم چون اعتقادمون این بود که ما خودموون آرزو هسیم .

بخدا هیچ وقت نخواستیم دل کسی رو بشکنیم یادت میاد اوونوقتا ، وقتی بزرگ بودیم بچه ها رو دوس داشتیم و ناز می ریختیم چقدر قشنگ و رویایی بود آره همون کوچولوی شیرین کلومو میگم وقتی نگاش میکردی بی اختیار جذبش می شدی و نازنازش می کردیم یادش بخیر وقتی یکی اسم تو اسم گلــت را میاوورد یا یه خبر میــــاورد دلم حری می ریخت دسـّـــو پامو گم

می کردم تا اینکه خبرخوشیت آروومم می کرد مثل یه زیر زبانی .

هنوزم که هنوزه من برات گل میارم .

 خیلی خیلی وقت پیـشا وقتی بهونه گیری می کردی بهوونتو با جوونو دل قبول می کردم و مثل اوونوقتا نازت می کردم .

 وقتی موهات افشون بود من آرووم و قرار نداشتم وهی بهت گوشزد میکردم میخوای موهاتو شوونه بکشی ، می گفتی : نه من از این افشــــــــــان بودن خاطره دارمو دوسش دارم ولی بخاطر من خودتو لووس می کردی و میگفتی : برو اوون شـونه رو بیار خیلی دلم گرفته و همش غصه می ریزم توو خودم .

هی روزگار ببخش منو اگه میگم دوست دارم. ببخش منو اگه دلم تنگه برات ببخش. فقط ببخش و آروومم کن  .

من هنوز با اوون گل فـــروشی قـــرارداد دارم و همــــه ی گلای رزشو من برات میخرم یه خــــرمن گل سفارش می دم و برات هدیه می کنم ، فقط برا اینکه این حسّــمو بهت منتقل کنم ،گرچه تو می دونی دوست دارم خب کاره دیگه پیش میاد .

برام رمانهای خوشکلو عاشقوونه میخوندی ، بعد برام وقتی خسته می شدم برام تعریف می کردی می گفتی این رمان خیلی خوبه رمان جدیده تازه از زیر چاپ بیــــــروون اوومده تو با همون لحن صدای دلنشینت برام اوون همه رو بی خستـگی می خوندی اصلاً می گفتی خستگی معنی نداره. وقتی من با توام مردم محلمون بهمون حسادت می کردن می گفتن اینا کی ان باز و بعضیا وقتی ما رو می دیدن خیــلی مشتاق این بوودن که بیان کنار ما بشینن ،گپ بزنن درد دل کنن ، تخلیه عقده بشن مخصوصاً پیـــرای گل محله از قدیما صحبت می کردن می گفتن شما چقد صمیمی هستین و خیلی وقت دوردورا همچین رخدادی بود ؛ اما نه به بزرگی ابهت شما شما معرکه اید. شما من یاد خدا بیـــامرز همسرم میندازین ، ما وقتی از کوچه باغ رد می شــــدیم همـه ما رو نگا می کردن و به ما حسرت میخوردن اصلاً بعضی وقتا حسودیشون می شد.

 آره چقد زود پیر لحضه ها شدم وقتی به مدرسه می رفتیم وقتی ابتدایی بودیم، زنگ هنـــــر تو منو می کشــــیدی  و من می خواستم حرصـــتو در بیارم یه گل می کشیدم نمی دونم چی شد اوون همه برگه ها رو ورق می زنم انگار یه حسّ عجیبی بهم دس میده همش دوس دارم بخوونم و با صدای بلند تکرار کنم داد بزنم  مثل قدیما چه زود دیر میشه حالا من کنار خوابت نشستم و منتظرم بیدار بشی نذر کردم محرم اگه بیدار بشی برات خودمو قربانی کنم اما سر این مزار اینوقت شب من تنهاشدم همه رفتن بعد آرزوی هزار بار مرگ می کنم خدایا منو ببر پیش خودش هنوزم من برات گل می خرم ...    

+ثبت شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387بوقت6:46 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

"ستاره "

ديشب به پاي هر ستاره آب ريختم

                                              كه بزرگ شوند

                                             قد علم كنند

براي خودشان آدمي باشند

روشن كنند شب را كه به سر مي برد در كماء

ديشب قصه مي گفتم براي خوابشان

                                                نخوابيدند

بجايم كشيك داده بودند

و حلوا نذر كرده بودم براي تمامشان

ديشب به پاي هر ستاره آب ريختم

                                             كه بزرگ شوند

                                              قد علم كنند

و پاي هر كدامشان نهالي كاشتم

خوب مي فهميدند ظلم را

آخر هيچ كه نباشد فقط شب را ديده بودند

و به بچه هايشان هيچ وقت از ْبي كه پايشان ريختم ندادند

                                                  و تشنه زنده بگور كردند

مگر ستاره هم آدم مي شود

چقدر ساده بودم

تمام عمر آبهايي كه اشكهايم بود را ريختم به پاي تك تكشان

بوته وجودم خشكيده ست

آبي ندارم بريزم به پاي وجودم

 

 

 

 

 

+ثبت شده در شنبه سوم اسفند 1387بوقت4:43 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

گناه اجباری

شیطان که باشی گناه به تو می چسبد

هر چند دوری

گناه بی گناه می چسبد

بهشتی که رویایت بوده، حالا جهنمی ست که تقدیرش عوض شده ست

فرشته ها هم گناه می کنند بی اختیار

اینجا وسوسه ات می کند بهشت جهنمی

یخ بسته اند آدم ها

                  خشک شده اند

پاییز و بی روح اند

من  پیش گرفته ام از آخرت

سهم تو از بهشت فقط گناه است

آی مردم بگذارید فقط گناه کنم .

 

+ثبت شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387بوقت3:12 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

بر مزار خدا

خجالت بکش با من برقص

با غرور بشکن

                  قثط برقص

نگاهم کن و با بوسه های داغ خداخدا کن و برقص

لعنت به رقص شوم به این دعای مست

آی خدا پاشو با من ...

من که کم ام !

تو زیاد شو با من کمی ...

خیس شو در تنم اصلا با گلایه ها برقص

به حرف من بخند دیوانه شو

کاری ندارد با غرورت کنار خدا برقص

نگاه نکن پایین را

با اشک خدا نترس بت شو

حتی با ملائک پرواز کن و در خفا با بت تراش خدا برقص

با خونی که افتاده بر دامنت

بلند شو

خدا را در تابوت گذاشته اند ، تعجب نکن

در عـــــــــــــــــــــــــــــــزای خدا گریه نکن ، اشک نریز

بر ســـــــــــــر مـــــــــــزار خدا با فاتحه و دعا و حس تشویش فقط کمی برقص

 

+ثبت شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387بوقت5:47 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |

بهــــــــــــــــــــانه

پشت پرده ...

پشت این پرده ، تفسیر کوتاه بلــــــــــــــــــــــــــند

فریادی خام بیدار است

پشت قامت خیال خورشید قد کشیده ست

سایه ای افتاده است بر پیکر خورشید

پشت فردا

طاقت ندارند طاقت ها

سالهاست هاشور زده ام صورتم را

پشت این هاشور خط خطی به طغیان آمده نگاهی خسته

پشت به پشت ات آتش زده ام فریادها را

                                                     عذاب داده ام

دیگر کسی به شما فریاد هدیه نخواهد کرد از نعره

بلند شو ،

بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند

نگاهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت را بکش

سری بتکان

ببین غرور چه سرازیر ست

پشت همه ی این پشت ها

پشتی غایب است و می خورد خود را

می شود پی برد از لحن نگاهش

خدا می داند

کاش خورشید بر می گشت و اعتراف می کرد

فقط ، بهـــــانه ست

+ثبت شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387بوقت4:34 بعد از ظهرتوسط سید حسن حسینی تیل آباد | |